۲۳.۵.۸۹

,







Radiohead- Hail To The Thief

۱۷.۴.۸۹




http://www.kaleme.com/1389/04/16/klm-25013

۲۴.۳.۸۹

.



.


۱۰.۳.۸۹




سرود شب


بر سينه ات دو ستاره
بر چشمانت دو بوسه

در شب ‏
زيرآسمان بي اعتنا‏
برچشمانت دو ستاره
بر سينه ات دو بوسه
درشب
زير ابرهاي بي دهان‏

بوسه هايمان
وستارگانمان را بايد
خود به هم ببخشاييم
زير آسمان پر تلاطم
يا در اتاق خانه اي
که ايستاده است


شايد در سرزميني
که بايد ايستادگي کنيم


بااين همه
در فراغت اين ايستادگي
سينه و چشم از براي ما‏
آسمان و ستاره و بوسه



Erich Fried

ترجمه: خسرو ناقد

( از کتاب عاشقانه هاي عصر خشونت)‏


.


۱۶.۲.۸۹

.



قضیه از این قرار بود که وقتی‌ همین چند روز پیش به شکل ناگهانی از خواب پریدم متوجه شدم که خواب خیلی‌ ترسناکی دیده ام....جزییاتش بماند .

موجودات مخوفی که اعلام حضور کرده اند و تو در یک وضع ترس و درماندگی توی یک جور جاده‌ای هستی


با توجه به شکل بخصوصی که من به خواب‌هایم نگاه می کنم و طبق آن این اشکال ترسناک نه مربوط به بیرون که مربوط به یک جائی در درون خودم می شوند

و با توجّه به اینکه من در دو روز گذشته اش هیچ جور افسردگی خاصی‌ نداشته‌ام و بر عکس حالم به یک دلایلی خوب هم بوده و نیز شب قبلش شام سنگینی‌ هم نخورده بوده‌ام ! و با توجّه به اینکه هر کسی‌ حق دارد با خواب خودش که فقط به خودش مربوط میشود درگیر بشود... باید اعتراف کنم که این یک خواب ناجور و ترسناکی برای من محسوب می شود

که برطبق آن بخشهای پنهان و خطرناکی از اینجانب(احتمالا هم فقط بعضی‌ هایشان) اعلام حضور می کنند

و به شکل تاسف آوری حالم از خودم بد می شود


با خودم فکر می‌کنم که بنی آدم ناگهان به چه موجود ترسناک و کثیفی می تواند تبدیل بشود.


البته بعد خوابم نمی برد ،

می‌خواهم آب به صورتم بزنم اما جرات جلوی آئینه رفتن را هم ندارم ...که یک جورهایی الان در واقع علاقه‌ ای به دیدن ریخت این احمق ندارم



.


۲۰.۱.۸۹

۱۶.۱.۸۹

گفتگوهای مجید.س، عماد.د. و دیگران

۲


مجید می گوید: هر موقع خانه شما هستم و این جا عکس عزت ابراهیم نژاد را می‌بینم از خودم می پرسم راستی‌ چه کسی‌ او را کشته؟...اگر فکر میکنی راحت می شود جواب سوالم را بدهی‌ ، بنظرم اشتباه کرده ای

بیرون باد تندی می وزد

در روزهای اول بهار باغچه کوچک خانه را از پشت پنجره میشود دید که زیر رگبار باران

در تدارک سبز شدن تمام عیار است

روزهای ساده‌ای نیست. اینجا معمولاً هیچ وقت نبوده....حالا ولی‌ انگار اصلا نیست


پریا ، خواهر کوچکتر عماد که وقتی‌ مجید آنجاست به یک بهانه‌ای توی اتاق پیدایش میشود، به عادت همه این وقتها که سکوت این دو نفر طولانی میشود آهسته یک ترانه زیر لب می‌خواند و جلوی آئینه موهایش را شانه‌ می‌کند


عماد توی ذهنش دارد ربطی‌ بین حرفهای قبلی‌ خودش و سوال مجید برقرار می‌کند

فکر می‌کند: در برابر این سوال که مشکلات ما از کجا می‌آیند و وضعیت ما چرا شکل اینطوری پیدا کرده، ذهن سهل انگار علاقه زیادی دارد تا همه مسائل را به یک علت یا دو علت رجوع بدهد و به این ترتیب خیالش را از بابت حل قضایا راحت کند.

من ولی‌ نمیخواهم در این دام بیفتم و فکر کنم که مثلا مذهب -از این نوعی که مردم این شهر دارند- علت العلل همه مسائل است . به هر حال اینجا هم مثل همه جا امور شکل پیچیده‌ای دارند...مثل حالا که خیلی‌ها متوجهند که سیاست چه موضوع مهمی‌ میتواند بوده باشد...

این هست که من آن عکس را همیشه روی آن طاقچه نگاه میدارم


در سکوت ، انگار سؤ ال آخر مجید همچنان روی هوا معلق و سنگین به جا مانده ...


رگبار تند، بیرون پنجره همچنان بی‌ وقفه به باغچه میزند

مجید میگوید: بهتر است تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم، به عقیده من وقتی‌ پای سیاست در میان است باید حواس‌ها را بیشتر جمع کرد و احساسات را کنترل کرد

و سعی‌ کرد روش حرکت سیاسی دیگران و خودمان را بررسی کرد

و تا دیر نشده جلوی فاجعه‌های ماه‌ها ی پیش رو رأ گرفت


.