۱۶.۱.۸۹

گفتگوهای مجید.س، عماد.د. و دیگران

۲


مجید می گوید: هر موقع خانه شما هستم و این جا عکس عزت ابراهیم نژاد را می‌بینم از خودم می پرسم راستی‌ چه کسی‌ او را کشته؟...اگر فکر میکنی راحت می شود جواب سوالم را بدهی‌ ، بنظرم اشتباه کرده ای

بیرون باد تندی می وزد

در روزهای اول بهار باغچه کوچک خانه را از پشت پنجره میشود دید که زیر رگبار باران

در تدارک سبز شدن تمام عیار است

روزهای ساده‌ای نیست. اینجا معمولاً هیچ وقت نبوده....حالا ولی‌ انگار اصلا نیست


پریا ، خواهر کوچکتر عماد که وقتی‌ مجید آنجاست به یک بهانه‌ای توی اتاق پیدایش میشود، به عادت همه این وقتها که سکوت این دو نفر طولانی میشود آهسته یک ترانه زیر لب می‌خواند و جلوی آئینه موهایش را شانه‌ می‌کند


عماد توی ذهنش دارد ربطی‌ بین حرفهای قبلی‌ خودش و سوال مجید برقرار می‌کند

فکر می‌کند: در برابر این سوال که مشکلات ما از کجا می‌آیند و وضعیت ما چرا شکل اینطوری پیدا کرده، ذهن سهل انگار علاقه زیادی دارد تا همه مسائل را به یک علت یا دو علت رجوع بدهد و به این ترتیب خیالش را از بابت حل قضایا راحت کند.

من ولی‌ نمیخواهم در این دام بیفتم و فکر کنم که مثلا مذهب -از این نوعی که مردم این شهر دارند- علت العلل همه مسائل است . به هر حال اینجا هم مثل همه جا امور شکل پیچیده‌ای دارند...مثل حالا که خیلی‌ها متوجهند که سیاست چه موضوع مهمی‌ میتواند بوده باشد...

این هست که من آن عکس را همیشه روی آن طاقچه نگاه میدارم


در سکوت ، انگار سؤ ال آخر مجید همچنان روی هوا معلق و سنگین به جا مانده ...


رگبار تند، بیرون پنجره همچنان بی‌ وقفه به باغچه میزند

مجید میگوید: بهتر است تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم، به عقیده من وقتی‌ پای سیاست در میان است باید حواس‌ها را بیشتر جمع کرد و احساسات را کنترل کرد

و سعی‌ کرد روش حرکت سیاسی دیگران و خودمان را بررسی کرد

و تا دیر نشده جلوی فاجعه‌های ماه‌ها ی پیش رو رأ گرفت


.

۵ نظر:

jelsomia گفت...

"قاجعه ماه هاي پيش رو"....؟
يعني اين يه پيش بيني ِ؟

مصطفی گفت...

be nazaram, tebghe reval baramun khabhaye najuri dideand jelsomina

مجتبا گفت...

همينه انگار.. تقليل اين واقعيت هزار پاره به يك بيان راست و ساده شده و بعد فريب همين تقليل را خوردن..

علی طهماسبی گفت...

سلام
دیری است از تو بی خبرم
حالا هم در این بهار دلتنگ خیلی چیزها هستم
و دلتنگ تو

مصطفی گفت...

سلام علی‌ آقا
این عید هم نشد که مشهد در کوه پیمایی بهاری هر سالتان باشم