۴.۹.۸۷

از افسانه ی قصر جنگل تاریک
...


تاریک روشن صبح ، وقتی که مه همه جا را گرفته
در سرزمین یخ بسته ، پای نگاههای سرد چند پیکر سنگی میخکوب می شوی

می گویند اینجا سرزمینی است که در آن مرثیه خوانی و عزاداری باب است
...
فکر می کنی اما تلخ ترین مرثیه ها راباید برای شهسوارانی خواند که قرار بود اینجا به قصر جنگل تاریک برسند و زندانیش را آزاد کنند
و طلسم سرزمین یخ بسته را بشکنند....
حالا ولی پیش رویت ،
نگاههای مات چهره های سنگ شده شان مثل آوار هول بر سرت خراب می شود

کمتر کسی ازآنها بوده که اینجا ، در میانه ی جنگل
یا پای آن قصر بلند ، از پانیفتاده باشد.

اشکت در سرمای صبح یخ می زند

به نظر می شناسی شان....چشمهای غریبشان تا پیش از این انگار همیشه به ستاره ای خیره بود
و حالا محو و بی فروغ است
....

داستانشان را اینطور نقل می کنند:

همه ی آن شاهزاده های جوان سوار بر اسبهای چابکشان پیش از آنکه دختر زیبای داستان را از زندان سنگی اش در آن قصر پیش رو در میانه ی جنگل رها کنند
اینجا به فراموشی ای ، ضعفی ، توهمی یا ترسی
به جادویی سنگ شدند

....لابد باید گفت که آه ... طفلکان معصوم
حالا سنگ شده اید و قلب پر شورتان نمی زند ودیگر فراموش کرده اید که رویاهای بزرگ داشتید و زمین به درخشش چشمهای شما زنده بود

و بعد ساکنان سرزمین ماتم می توانند برسم جاری بنشینند و از پا افتادن یکی دیگر را انتظار بکشندو صدای کلاغها اینجا را باز در برگیرد و شیون پیرزنان سیاه پوش از همه جا بگوش برسد

...


اما افسانه هایی که برای نسلها مانده اند و سینه به سینه نقل می شوند همیشه اینطور پایان می گیرند:

کوچکترین شاهزاده ،بعد از انکه برادرانش به خانه بر نمی گردند لباس سفر تن می کند و رهسپار می شود
و بعد باخبر از ضعفها و قدرتهایش
و همه ی بازیها و فریبها ،
جادوها را یکی یکی از پیش رویش بر میدارد و با آن سه پر سیمرغ که همراه دارد تمام آن تاریکی جنگل و بعد دالان های تو در توی قصر را طی می کند و دختر زیبای دربند را از حصر اتاق سنگی آزاد می کند و در آغوش می گیرد
و طلسم همه ی آن قصر تاریک و زمینهای دور و اطرافش را می شکند

بعد جارچیان خبر به دورترها می برند
جشن پا می گیرد
و در آن سرزمین
مردمان هفت شبانه روز می خورند و می نوشند
و پایکوبی می کنند.



.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

حالا گمانم بايد فرض كني كوچكترين شاهزاده هم وقتي به آن قصر تاريك گام مي‌نهد متوجه شود پر سيمرغش راجايي در آن دورها يا در همين تاريكي‌ها گم كرده، بعد هم سال‌هاي سال است كه در هزارتوي راهروهاي درهم تنيده و تاريك سرگردان است.
اين را اگر چه جارچي‌ها جار نمي‌زنند اما دير يا زود مردم مي‌فهمند. بعد شايد سرزمين عزا به سرزمين اضطراب تبديل شود.

مصطفی گفت...

می خواستم بنویسم که امیدوارم این یکی شاهزاده که شما گفتید حداقل یکی از اون پرها ر هنوز پیش خودش نگه داشته باشه