۱۸.۱۱.۸۷

-



بعد از بارون ،توی حیاط آفتاب زده
و یک دختر هم هست که سر وکله ش یکهو پیدا شده
ونیامده هم ، دست تکان می دهد
و غیبش می زند

اینها
همه اش هم ،توی یک حیاطی که یک باغچه دارد
و توی اون باغچه یک درخت هست
که دور و برش پربوته های گل است
که چندتاشان گل سرخ دارند

...
بعد هم چند نفرسرزده می رسند
ومی خندند و می رقصند

بین اینها، علی هست که از محله ی اونطر ف پلی که خراب کردند آمده
و حسام هم هست که شروع می کند به عکس های خوب گرفتن

و سروش ، که می پرسم ازش
این عکسی که مامانت موقع بچگیت تو سفر بندرترکمن از ما گرفت یادت هست
که قایق و دریا هم بود؟
...

بعد تو باز سر و کله ت پیدا شده و
شکایت داری که چرا همه چی یه این دنیا مزخرف شده
و یکنفر جواب میدهد اون که درست
ولی حالا الان، اینجا که اونجوری نیست

وباز سر و صدای بچه هایی که می رقصند هست
و چند تا پروانه که دورتر می چرخند
و صادق هم که آمده و یک پیاله فالوده شیرازی تعارف می کند
و آزاده
که شیرینی که مامانش پخته را با یک ظرف کوچیک آورده

حالا
یکی هم بی هوا بغض می کند که :
حرمت عاشق شدن را دیگه پس چرا کسی نگه نداشت
که همه با هم می زنیم زیر گریه

بعد هم یک هم محله ای قدیمی سر وکله ش پیدا می شود که:
خوبه گریه کنین گریه صوابه

ما هم همه ، اشکهامون ر پاک می کنیم
و می پرسیم این حرف چرند رو کی بهت باد داده
که می گوید از بچگی هفته ای یکبار شنیده و حفظ شده
...
و بعد هم خودش خجالت می کشد و می پرد تو حوض آب
که بهش میگیم
خجالت نکش حالا
مغزهمه مون پره ازاین حرفها
...
و
خلاصه
آفتاب بعد بارون هست
و ما
که کلی شیرینی می خوریم
و دنیا را هم حسابی دست می اندازیم
...

بماند که آخر کار ،باز ابر سیاه آمده
و آسمون را گرفته
و همه باز بی هوا غیبشان می زند

...

در هرحال این برای خودش یک خواب خیلی خوبی بود

توش کلی خندیدیم
یک کمی هم اشک ریختیم



.

هیچ نظری موجود نیست: