۱۰.۵.۸۸




اين ها از متن نامه اي است كه دوستم "ميم" براي دختري كه دوستش داشت نوشته بود

من آن دو نفر را خوب يادم هست و خاطرم هست كه آن روزها چقدر سرخوش و آزاد بي آنكه بخواهند همه را متوجه خودشان مي كردند

با تغييراتي، چند خط از آن نامه را اينجا مي نويسم:


چه كسي مي تواند به همین سادگی بگويد كه روزهاي پاييزي آن خيابان ها را فراموش كرده؟



،یادت هست
آن شبی که نور تند چراغ ساختمانها خیابان را روشن می
کرد و هر دو کمی دلهره داشتیم...؟ اما بی اعتنا به همه ی پاسبانهای خیابانی و آدمهای در گذر دست هم را گرفتیم و از خیابان رد شدیم

همان شبی که باران میزد و در باران خیس می شدیم
و تو با شیطنتهای دخترانه آدم ها را دست می انداختی و آنها با تعجب نگاهماهن می کردند و من باید گاهی مراقب می بودم که سر وکله ی مزاحمی پیذدا نشود...
بعد تو با همه ی سر به هوابودنت و من که دستت را گرفته بودم با خنده هایماه حواس همه ی عابران را به خود جلب می کردیم.

همان موقع هم می دانستم اما بعدها بیشتر دستگیرم شد که اظهار آزادی و جوانی را تحمل نمی کنند .
جوری نگاهت می کنند که بنظرت برسد تا توی قالبشان نروی بنا به تائیدت ندارند...
و با این حال ما همه ی نگاه ها و ایده های اینجوری شان را با خنده هایمان حسابی دست می انداختیم .

آن شبی که باران پائیزی شهر وهمه جا را تازه می کرد ، بی هوا از روی جوی آب کنار خیابان می پریدیم و سر از پا نمی شناختیم...
و راستش اینکه اگر دلهره ای هم داشتیم نه به خاطر آن نگاه ها مردم یاو اداری ها و نظامی
های در گذر
که بیشتر از خودمان بود که چقدر می توانیم مراقب این -باهم بودن - و دوست داشتن ی که مثل گل تازه سر زده ای دل نازک و شکننده بود باشیم...


همان گل عزیزی که بهارش چه زود به سر آمد و با آخرین باد پائیزی گلبرگهایش پرا کنده شدند



.


هیچ نظری موجود نیست: