تو سكوت كردهاي الميراي ناشناس
رو به آن پنجرهاي كه كنارههاي مات دارد
و از پشتش ميشود رديف طولاني درختهاي كنار ريل را دید
آنجا ، وقت حركت كند اين قطار محلي
خانههايي كه ديوارهاي آجري سرخ دارند
تپههاي ناآشنا،
مزرعهها
ومترسكها
ومترسكها
ميآيند
و ميروند.
تو بين خواب و بيداري ات همه شان را ميبيني:
كودكي كه دوچرخهاش را پا می زند
عابران
و رديف سنگهاي سیاه يك گورستان محلي
دورتر ها
جايي كه خورشيد هست
تودهي ابرهاي سياه کم کم دارند سر ميرسند
تودهي ابرهاي سياه کم کم دارند سر ميرسند
...
در خيالت الميرا
شب كه از راه برسد
ماه هم ميآيد تا مراقب همه چيز باشد
ماه هم ميآيد تا مراقب همه چيز باشد
.
۳ نظر:
خوب خواندم ولي خوب نفهميدم الميرا در قطار نشسته و نظاره گر عبور و حركت است ( كه احتمالش بيشر است )ويااز پشت پنجره خانه اش به عبور قطار محلي نگاه ميكند ...
ولي هرچه بود ، من به اين انديشيدم كه من در اين گذر سريع ايام بايد كدام باشم، و بعد به اين نتيجه رسيدم كه سوار بر قطار زندگي تقدير و حركت بر ريل زمان اجبار آن است ولي من ميتوانم گاهي از اين قطار به اختيار خود پياده شوم و به تپه ها و مزرعه ها و آن كودك دوچرخه سوارو .. عميقتر نگاه كنم و به قطار و مسافران ديگر هم بنگرم....
تصويري كاملا قابل تصور....
و الميراي ناشناس ، لابد تمام طول راه از پنجره، بيرون را نگاه مي كرده...
سكوت خالق بزرگيست. . . .
ارسال یک نظر