گفتگوهای مجید.س، عماد.د. و دیگران
۱
بیرون یک محله در پائین شهر، یک پرنده پشت پنجرههای شیشهای چرخ میزند و سمت ابرها می رود.
مجید و عماد تازه از خیابان اصلی که سر و صدای ماشینها، گاریهای دستیوموتورهای گازی درش در هم پیچیده اند به خانهٔ عماد رسیده اند.
خواهر کوچکترش در را که برایشان باز میکند، می خندد و می دود تا برایشان چای تازه دم کند.
عماد خودش چای میریزد و میآورد. مجیدعکس روی طاقچه را جا به جا میکند....تازه از مسجد تعزیه عموی پدری اش برگشته ، آهسته تعریف میکند:
وارد که شدم دیوار از پردههای تسلیت `اصناف` و ` اشخاص حقوقی و حقیقی ' پر بود
که طبق روال ، متوفی هر چه معتبرتر باشد و قوم و خویشهای بیشتری داشته باشد سهم بیشتری از پردههای با خط درشت تسلیت می برد....
آدمها با همان چهره های تکراری سر همان جاهای همیشگیشان نشسته بودند قاری هم طبق معمول سر جای قدیمیش بود
...چه کسی می داند که این از کی باب شد که یک نفر در مجلس ختم مردگان شهر، پشت آن میز کوچک، یک جایی صدر آن مسجدها بنشیند و آیههای آن قرآن را که یحتمل نه معنیشان را میداند و نه میخواهد بداند با آن صدای هول آور داد بزند و بعد بین همان خواندن ، رحم الله من یقرا الفاتحهای بگوید که یعنی دعوت به اینکه آن آدمهای آنجا نشستهای که همه این سالها نقش همیشگی شان را آنجا بجا می اورند `فاتحهای ` بخوانند....فاتحه الکتاب
فتح باب کتاب...
که برای من ولی از همان بچگی به روایت این قاریان همیشگی و آن آدمهای آن جا نشسته قرار بوده همیشه معنی مرگ و ماتم را تداعی کند
....
درسکوت عماد یک سر تا آشپز خانه می رود و با یک ظرف شیرینی برمی گردد
:
مجید می گوید:
نگاهشان می کنی ... سلام کردنشان با یک دست که روی سینه گذشته اند، بعد نشتنشن و باز از جا بلند شدنشان و `خدا بیامرزد' گفتنشنان، استکان چای را بین چهار خط قرآن زورکی خواندنشان سر کشیدن و همه ی اینها را انگار سالها است که همینجوردارند تکرار میکنند ...
بین جمعیت نشستهای وصدای قاری بلند است که از همه ی دانشگاهیان وفرهنگیان و تجار واز این قبیل تشکر میکند که آمده اند و رونق داده اند به مسجد...که این سالهاحالا دیگر برای مراجعین بی حوصله اش محل تجمعی شده برای فاتحه خوانی اهل قبور ...
بعد ، مجید با لیوان به گلدان کنار پنجره آب میدهد
عماد می گویدکه باید حواسش بیشتر به این گلدان باشد غروب در محله پائین شهر از راه میرسد.
از دور، سوت یک قطار که تازه ایستگاه را ترک کرده توی محله میپیچد
...صدای روضه خوانی از یک خانه در همان اطراف بلند است.
عماد:
همه چیز اینجا انگار از خیلی وقت پیش با یک سرریزی از ایدههای مذهبی پر شده
... متافیزیک از در و دیوار بر سرت می ریزد
. همه جا رخنه میکند
من اسیر قدرتش هستم، نه فقط اسیر قدرت این سیستم دست سازآدم که همینطور اسطوره های ناشناس
...
از خیلی وقت پیش ، اینها انگار مسولیتم را اینجا قبول کرده اند
و روی دوش خودشان من را به هر جا که خواستند می برند و به وقتش تحویلم می دهند
دست متولیان زمینیشان
خیلی وقت هست که روی پاهای خودم راه نرفته ام
جوری که دیگرفراموششان کرده ام
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر