در مرگم سیاه نپوشید
گریه کنید اگر اینطور خواستید
اگر نه اما چه بهتر
در تابوتی از چوب درختان جنگلهای دورم بگذارید
بربستری از برگهای سبز و سرخ
بی آنکه پارچه پیچم کنید به سنت غمبارمان
در ساده ترین و زیباترین لباسم
تا آخرین چهره ام بر زمین ، چشمهای هیچ کودکی را نترساند
با آخرین وداع ، روانه ام کنید بر میانه ی دریایی دور
تا آرام آرام غوطه ور شوم فرو روم
خنده زنان در افسون دریا
آنجا
با موج و مرجان و خارا می آمیزم
که در دریا بی قرارند
و
بر چشم ماهی سیاه کوچکی می نشینم
که در سفر به تماشایم می برد
۴ نظر:
عالی بود.....به خصوص ماهی سیاه کوچولو که همیشه گویا ناظر است...
نگاه زيبا و عميق به مرگ واينكه نشانه اي از يك عبور و يك جريان پيوسته هستي ، و البته آنهم در نظارت دادار هستي ، ميباشد برداشت حقير از متن بود . ممنونم ازاينكه لحظه اي فكر كردن و لذت بردن را به من هديه كردي.
ممنون...
سلام
چي بگم!!
ارسال یک نظر