نامه به یک دوست
آیا میدانستم که تو آن روز داری دقیقا از چه حرف میزنی؟ ... نه !
داشتی از یک مسائل دینی و ایمانی صحبت می کردی وخیلی هم با قطعیت و یقین و در میان حرفها جا به جا حدیث یا آیه ای هم می آوردی .
ومن گوش می کردم....اما با شک ، با حفظ فاصله.
ناچارم حرفهایت را پیش خودم نقد کنم : جمله هایت را جدا کنم و تجزیه و تحلیل کنم و ببینم از کجا می آیند و چقدر می توانند حرفهای درستی باشند .
البته پیش خودمان بماند ، کمی مانده ام آنکه از این باورهای یقینی حرف می زند اول باید زندگی اش و مسلکش "درست" باشد و در آفرینشی باشد و از فرو ماندگی و در جازدن گذشته باشد و من اگر اینها را نبینم حرفهایش را باور نمی کنم...
اما ، در زمانه ای که درش هستیم برای یکی مثل من، دم زدن از "ایمان" بی انکه
در زیستنت "مدرن " باشی ، باور کردنی نیست ؛
و "مدرن"؟ به نظر ، یعنی خیلی چیزها . اما از جمله لابد :
به "حساب" خودت رسیدن (و احتمالا هم مدام )
و شکستن جزم ها و عادتهایت (حتی اگر قرار است به تو امنیت خاطر بدهند)
واندیشیدن دقیق (که پای زبان را پیش می کشد)
و همینطور ترجیح حقیقت (که خیلی ترد و ظریف و "سخت در دسترس" است )
وهمه ی اینها خیلی سخت است. خیلی سخت است ؛
و من بلد نیستم ( مشهدی اش : یاد ندارم ) و حالا می خواهم یادشان بگیرم.
. . . . . . . . . . . . .
می خواهی کمکم کنی؟
بندی اضافه نکن و اگر دستت می رسد بندی را کم کن (و اگر از خودت هم ، چه بهتر )
و لا اقل اینکه بر این حجم و آوار "وهم ها" که مخالف "روشنی" اند اضافه نکن...
بعد شاید کم کم وقت گفتگوی درست هم برسد
.
۱ نظر:
یکی دو تا از دوستان بهم گفتند که نظر فرستادند و من اینجاها نیاوردم. خواستم بنویسم که هر نظری رسیده چاپ شده؛ یعنی احتمالا اشکال از این سیستم ارسال نظر اینجا است که چیزی که نوشتید نرسیده.
ارسال یک نظر