۷.۷.۸۷

سرخ ، نشانه ی حیات


......
گفته بودی : یعنی حالا سال وبا است؟
... شاید . اما این هست که یک جور ترس برت میدارد.
چون که وبا ممکن است همه جا را بگیرد و از خاک و آدم اثری نگذارد.
وبعد لابد باید به کلی عزادار باشیم ...
اما من که خسته ام از این عزای مدام ؛
راستش قصد دارم یک جور درستی زنده بمانم

آن که می نوشت وسط همین نوشتن خوب گوش کرد : از بیرون صدای نوحه خوانی گویا از حیاط خانه ی همسایه بغلی میآمد
...
پس روزهای عزاداری واقعی بود
و بهمین خاطر بوده که دیروز عمویش بعد از مدتها سراغش را گرفته بود و به آش نذری دعوتش کرده بود (این یکی عمو در محله شان به نزول خواری معروف بود)

حالا حوالی بعد از ظهر بود. گرما اذیت می کرد.
یک لیوان آب سر کشید.
آب خانه از صبح قطع شده بود

از مهلت ریختن پول اجاره اتاق دو هفته گذشته بود... که نداشت.

تلویزیون را که رویش خاک گرفته بود روشن کرد .
دو نفر داشتند حرفهای نامفهومی با هم می زدند. پائین صفحه هم چند تا آگهی درباره ی یک بانک بود . خاموشش کرد.
یادش آمد که تلویزیون خانه ی قدیمیشان مثل کمد دو تا در تاشو داشت که میشد بست و قفلشان کرد. بعد فکر کرد که این یکی هم اگر آن طوری بود می شد درش را قفل کرد و آدم ناچار نمی شد ناگاه شیشه اش را بشکند.
کنار ظرف غذای نیم مانده ی دیشب ،توی روزنامه ی روی زمین زن جوان آرایش کرده ای که موهایش را خوب پوشانده بود کنار ماشین مدل بالایی ایستاده بود که ماشین را تبلیغ کند.
.....

این داستان "عافینگاه" چند سال قبل از انقلاب نوشته شده
امروز پنج صفحه به آخر کتاب ، نمی توانست ادامه بدهد ...
.....

از توی کوچه سر وصدای ناجوری می آمد .مادری بچه اش را می زد ؛ بچه جیغ می کشید.
اینجا، روی سقف ، بین تارهای عنکبوت یک شب پره دست و پا میزد .
شاید چشمهایش را خوب باز نکرده بوده.

دیشب باز خواب گاوخونی آمده بود سراغش؛ که با همان آدمها توی همان قایق توی همان تاریکی پارو می زدند

صدای همهمه و شلوغی از بیرون بیشتر می شد
امروز صبح وقت برگشتن ، در میدانگاهی محله مردم زیادی را دیده بود که دارند جمع می شوند ؛ پرسیده بود که چه خبر است .
گویا می خواستند یک نفر را در میدان
با جرثقیل برایشان دار بزنند.



همان حدودهای ساعت پنج بعد از ظهر بود که بالا آورد . دل و روده اش بهم می پیچید و هق می زد.بدی اش این بود که از صبح چیزی هم نخورده بود. توی استفراغش یک رگ خونی دید.که نشانه ی عادی نبود. لیوان آب را با دست پس زد.
سرش را به لبه ی میز تکیه داد و چشمها یش رابست .

آنطرفتر یک عنکبوت که ترسیده بود خودش را گوشه ی اتاق زساند و از دیوار بالا رفت
.......

فردا صبح ، باز استفراغ کرد .
این بار خون بیشتری بالا آورد .

هیچ نظری موجود نیست: