...امروز، حالا که آ مده ای جلوی این زمین کشتزار ، می توانی چشم بیندازی به خیلی دورتر
و بعد از خودت ایراد بگیری که حالا ، در بعد از ظهری که آسمان این نواحی را ابر پوشانده و صدای آواز پر شور گنجشکها از لابلای شاخ وبرگ درختان روبرو بگوش می رسد چرا همینطور ایستاده ای و سکوت باید این سمت زمین را در بربگیرد.
و بعد از خودت ایراد بگیری که حالا ، در بعد از ظهری که آسمان این نواحی را ابر پوشانده و صدای آواز پر شور گنجشکها از لابلای شاخ وبرگ درختان روبرو بگوش می رسد چرا همینطور ایستاده ای و سکوت باید این سمت زمین را در بربگیرد.
حالا، در این اطراف اعلا ن پاییز از همه جا بگوش می رسد
و در زمین خیلی چیزها در آستانه ی تغییر قرار گرفته اند و این با خودش یک بی آرامی و هراسی را هم بهمراه می آورد....
و آواز پرنده ها از دیوارهای سنگی هم می گذرد و تمام سکون آن سوی دیوارها را به اضطرابش می شکند.
و در زمین خیلی چیزها در آستانه ی تغییر قرار گرفته اند و این با خودش یک بی آرامی و هراسی را هم بهمراه می آورد....
و آواز پرنده ها از دیوارهای سنگی هم می گذرد و تمام سکون آن سوی دیوارها را به اضطرابش می شکند.
وابرها آبستن بارانند که خیلی زود درمی گیرد و روی برگهای درختان این اطراف ، بی آنکه هیچ چیزی بتواند مهارش کند خواهد بارید و همه ی آن رهگذرهایی که حالا دارند آرام از پیاده روی خیابان کناری می گذرند را وادار خواهد کرد که بدوند یا گوشه ی سر پناهی پیدا کنند ،
و کمتر کسی ازشان خواهد بود که به همان شکیبایی که دارد می رود راهش را ادامه بدهد که این باران خیلی زود سرتاپایش را از بارش تندش خواهد پوشاند.
و کمتر کسی ازشان خواهد بود که به همان شکیبایی که دارد می رود راهش را ادامه بدهد که این باران خیلی زود سرتاپایش را از بارش تندش خواهد پوشاند.
وکجای این خیابان بارها تکرار شده توانش را دارد که طنین این خنده های فراموش شده ی آزادی را تاب بیاورد...
این را حتما خود این باران پائیزی هم می داند و پیش تر ، مستانه ، بر همه ی بی قراری که براین خیابان خواهد زد می خند د ....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر