۲۱.۷.۸۷

-داستان کوتاه-
چگونه در جشن تولد نوباوه ی مهرداد خالتور بان ،در یک شب زمستانی
حادثه ی مهمی دوباره اتفاق افتاد


از این قرار که در فرعی "سجاد شهر" در محله ی الهیه ، آنشب جشن تولد چند سالگی پسر آقای مهرداد خالتوربان برگزار شد.
ازیرا که در سالروز تولد امام هشتم شیعیان بدنیا آمده بود ، اسمش را ساسان-رضا گذاشتند
که اسمی ست هم ایرانی و هم اسلامی وهم نسبتا متفاوت .

خاله ی نوباوه برسم شگون دوازده اسکناس دو هزار تومانی با شمارش در جلوی چشم حاضران ، دایی جان پنج چک پول قرمز رنگ (او هم به نیت پنج تن) و عمویش (به جهت حساب و کتابهای قبلی با مهرداد جان) یک سکه ی بهار آزادی و دیگران به تناوب هدایایی پیشکش کردند.... در این میانه ساسان-رضا اما همه ی هدایا از بوق و دوغ و پشمک تا کفش و چوراب و از این قبیل را رها کرده بود و با زبان بی زبانی و یکریز به ابوی خوش رنگ ورویش بند کرده بود که آن سکه ی طلا را بدهد بهش....

پسرک عجیب با استعداد است ، رنگ پول را خوب شناخته واز همان اوان طفولیت زده به اصل قضایا ...
پدر طفل اما ، در میان شلوغی و رقص کمر حاضران با نوای " مهرداد آسمانی" و بوی عطر یکی دو فقره دختران جوان با لباسهای تحریک کننده شان و رقص مادر فرزندش با هوشنگ پسرخاله ی خوش لباسش و توضیح المسائل خوانی عمه خانم و بحث سیاسی دو رجل ظاهر الصلاح و صدای تلویزیون در این وسط که به پخش فیلمی از سینمای "معناگرا" مبادرت کرده بود و آروغ عموی بزرگ و از این قبیل ، در تلاش بود تا حواس پسرک را یک جوری قال بگذارد و سرش را به همان هدایای متعارف تر گرم کند.
پسرک اما عجیب فرزند زمانه اش بار آمده بود و هوشیاری غریبی داشت و با یک اصرار غیر قابل باوری مدام ونگ می زد که آن سکه را بده ؛
و مهرداد خالتوربان داشت کفری می شد ،اما نه روی زدن داشت پسرک را در جشن تولدش..... پس دست در جیب کرد و بیست و پنج تومانی طلایی رنگی بدست پسرک داد. اما ساسان-رضا با آن ژن جهش یافته ای که به هم زده بود بلادرنگ سکه ی مزبور را پرت کرد و همان سکه ی بهار آزادی را می خواست...... و بالا خره هم گرفتش. و حالا گویا دنیا را بهش داده بودند و گوشه ای آرام گرفت و شروع کرد به زل زدن به سکه و خنده های از ته دل.

اینجا بود که عموجان ، چهره ی متعهد سابق و ملک ومستغلات خوار امروز که از اول ماجرا قضایا را تعقیب می کرد یواشکی و با لبخند و همینطور که ته بشقاب دوم غذایش را انگشت می کشید در آمد به مهرداد جان که : بچه خوب به باباش رفته از همین بچگی دنبال بهار آزادی است....
و این دو - سه کلمه ی آخر را جوری کشدار و ناجور گفت که هم پول پرستی مهرداد جان را دست انداخته باشد و هم طعنه ای حواله ی بهار آزادی و انقلاب کرده باشد....



اینگونه بود که در زمستان سال۸۶ و در جشن تولد ساسان-رضا فرزند جدید مهرداد خالتوربان ،
"بهار -کم دوام - آزادی" ،
"یک بار دیگر" و این بار در الهیه ی تهران بزرگ
به قدر کفایت به لجن کشیده شد.

.

هیچ نظری موجود نیست: