۲۲.۸.۸۷

جراحات مباح


آن روز که پیش پای "حاجی" ، گوسفندی را سر بریدند کسی متوجه ماهان نبود.
پنج سال پیش بود.او شش هفت سال سن داشت وتاحالا لابد موضوع برایش حل شده
سر صبح کارد به گلوی گوسفند انداختند.
خون سرخ روشن فواره زد وتا جلوی پای حاجی و مهمانها ریخت.
...
حیوان دست و پا میزد وکف آسفالت کشیده میشد و درد می کشید.
و"قصاب" کاردش را پیش می برد.

شگون بد را داشتند از سر راه حاجی بر میداشتند.
او بار چندم بود که به حج می رفت... این اواخر "تمکن مالی " خوبی پیدا کرده بود و آنطور که در صحبت با خواهرها می گفت برای آرامش معنوی و فیض مجددی بردن و فکر توشه ی آخرت را کردن (این را با لحن متواضعانه تری می گفت) و حالا یک سری هم به بازار ابوسفیان زدن ،هر دوسه سالی یکبار عازم میشد.
....
خون روشن تا جلوی پای ماهان هم آمد . او اشک می ریخت و دست سرد مادرش را چنگ زده بود.
بزرگترها آرامش خاصی نشان می دادند. حیوان همچنان زجر می کشید
برادر بزرگتر حاجی اما بالای سر قصاب مراقبت می کرد تا جریان ذبح به شکل "شرعی" پیش برود

بزودی با تمام شدن مراسم ،مهمانها به بالا هدایت میشدند و پذیرائی و ذکر خاطرات سفر انجام می شد.


ماهان آن شب چند بار کابوس های خیلی ترسناکی دید. دو بار در خواب جیغهای بلند کشید.
تمام هفته ی بعد هم به همین شکل طی شد. در هفته های بعد چند تا مسئله ی دیگر هم اضافه شد که باعث شد از آن شکلی هم که هست زرد و نزارتر بشود.

یکی از همان روزها مادرش وسط حرف زدن با خواهرش و جلوی بقیه که نشسته بودند گفت که نمی فهمد این یکی بچه چرا یک جوری "تودار" و "جمع گریز" بار آمده و خواهرش بدون اینکه اسمش راببرد همانطور که بهش اشاره می کرد گفت : این اصلا از اول هم بچه "خون گرمی" نبود.

پسرک حال خوبی نداشت .نگاهشان کرد
و از اتاق بیرون زد.



.

هیچ نظری موجود نیست: