۹.۱۰.۸۷





۱
سرمای اول زمستان رسیده.
ساعت یازده ،ناقوس یک کلیسای قدیمی که دیوارهای سنگی سیاه دارد شروع به نواختن می کند و کبوترهای ساکن کوچه کناریش از سر راه دوچرخه ای که رد می شود کنار می روند...یک نفر زیر طاق سنگی آکاردئون می زند و چند نفر گوش می کنند.


باران می بارد. باد گاهی توی کلاه قرمز پاپا نوئلهای پارچه ای می زند که توی بساط فروشنده های سنتی دور میدان کوچک ، قاطی شکلاتها و خوردنی های دیگر چندتا ازشان هست

بچه های کوچکی که ممکن است بعضی هایشان چندان هم خوشحال نباشند با بزرگترهایی که توی خودشان جمع شده اند تزئینات آخر سال را نگاه می کنند.
دورتر از اینجا شهر قشنگی هم هست که خودش را برای آتش بازی روی دریاچه آماده می کند.


واقعه ی مهمی ولی در جریان نیست


آخرهای پائیز می توانی مزرعه های قبلا نصفه نیمه سبزی را ببینی که حالا کلاغها -اول بتدریج و بعدش هم با پر رویی خاص خودشان به کل- تهشان را بالا آورده اند
نزدیکتر ، صدای قارقارشان اذیتت می کند.


یک دوست قدیمی در مورد آن روزی که قبل از رفتنش در شلوغی سر پل تجریش نشسته بودیم و همینجور پراکنده حرف زده بودیم نوشته بود.
هردویمان یک موزیک کوبایی بود که دوست داشتیم.

حالا حتما اینجوری است که در هاوانا هم با ساختمانهای ترک خورده قدیمیش ، بارهای کوچک بر از دود سیگارهای محلی و زنهایی که حتما پوست تن خیلی خوبی دارند و سر وصدای موزیک ومردم فقیرش و شعارهای قدیمی روی دیوارهایش ، سال نو را دارند جشن می گیرند

....

با این حال اتفاق مهمی در کار نیست


بلندترین شب سال که رسم است درش بیدار بمانی تا موقع آمدن خورشید را ببینی باز گویا آمد و همه خیلی میوه و تنقلات خوردند و باز خواب ماندند.


دیر وقت است
آخر شب ، سر و صدای ترن ایستگاه کنار ردیف خانه ها که قطع بشود بعدش در یک شب بلند زمستان ، شاید یک خواب طولانی از راه برسد




۲

یکی از ما چند نفر می گفت توی یکی از همین خوابهای طولانی گاهی آدم ممکن است خوابهای ترسناک ببیند.

همه ساکت بودند
بعد من یک خواب عجیب تعریف کردم...

در جوابم گفت که گاهی وقتها ترسهای ناشناخته سر و وقتش می آیند
ترسهایی که قبلا نمی شناخته

یک نفر دیگرمان باترس می گفت : احتمالا یک جایی توی تاریکی های پشت ذهن مخفی هستند و به موقعش سراغ آدم می آیند
نقر اول گفت که ترسهایش را مدیون خودش و " اولیاء و مربیان" است
گفت که فکر می کند آنها گاهی "خیر خواهانه " و گاهی با حساب و کتاب این کار را کرده اند

نفر سوممان گفت :بنظرم آنهایی که بیشتر می ترسانند ترسهای ته ذهن خودشان بیشتر است.
ترس می کارند تا یک وقتی برداشت کنند.
تا یک وقتی برداشتت کنند

نفر چهارم نظامی های سیاه پوش توی خیابانها و شمع آجین کردن یکی چند نفر هر از گاهی و از این قبیل را ادامه جریان توی خانه ها و مدرسه می دانست

نفر اول گفت : به اینها "روسری ها" را هم اضافه کن

یک نفرمان حتی جرات کرد فرمولی ارائه بدهد:
اصل لازم، درونی کردن ترس است تا در خلوت هم مهار شده باشی

یک نفرمان گفت که رودر بایستی ندارد و مدتهاست که احساس می کند فلج است. نمی تواند فکر کند یا راه برود.
آخرش نفر اول گفت که قصد دارد یکی از این روزها،" اینها" را ازجای تاریک مخفی شان یکی یکی بیرون بکشد ونگاهشان کند و ببیند کی و چطوری به ته ذهنش تقدیم شده اند...
که همه با تعجب نگاهش کردند چون کلا نفر اولمان آدم سر به زیری است.



.

هیچ نظری موجود نیست: