پا گرفتن هم سن وسالهای من درسالهای نوجوانی ، در یک سرزمین جنگ زده بود
-این ، البته فضیلتی نیست-
کوچه پس کوچه های طرف ما اما از خط جنگی خیلی دور بود...
با اینحال قصد ندارم فراموش کنم که در هوای سرد زمستان یکی از همان سالها
در آن شهر، هفته ای دو بار
هربار قریب به هزار کشته ، روی دست تشیع می شد
همه ی آن روزهایی که رادیو با مارش های نظامی اش خبرهای ساعت به ساعت از حمله وتلفات متقابل می داد قرار نیست از خاطرم برود
...
سالهای جنگ خیلی طول کشید
وزخمهای ماندنی زد
و خیلی چیزها را هم ازبین برد
فرزان در سالهای کودکی اش ناگهان از بهشت آبادان ،به خاطر همان جنگ ، به بلوکهای ساختمانی پرت "جنگ زده ها"ی جنوب شیراز تبعید شده بود
...
حالا خبر از ویرانی در جنگهای تازه هست
جایی در همین نزدیکیها، آدمهای مسلح به شکار آدمهای مسلح طرف مقابل می روند و بچه هایی با چشمهای پر از ترس به دنبال آغوش مادری-که از دست داده اند-
بی تابی می کنند
وحشت پراکنده می شود...
و دختران عاشق بزودی با شاخه های گل ،بر خاک عشقهای از دست رفته شان
گریه های طولانی سر می دهند
....
این ها ، در همه ی خاکهای دور و اطراف، تمام این سالها رسم جاری بوده
با این حال، به سیر وقایع امید زیادی نیست
یک دلیلش اینکه، به دست آدمهای درستی نمی چرخد
آنها البته به "مرام نامه ها"ی بدوی، اما مشخصی مجهزند
و همچنین با کینه های پنهان و میل زیاد به قدرت و خشونت ( و مکنت) احاطه شده اند
و "سیاست شوندگان" هم البته می توانند نفرینی بکنند
یابه انتظار آمدن یک ناجی بنشینند
یا تفسیری کنند
یا هر روز عکس های بزرگ آنها را در صفحه اول روزنامه ها نگاه کنند
و به "سیاست شدن" تن بدهند
و حالا در شبهای زمستان بلاد شرقی هم ،خاله ها و عمو بزرگها وسط حرفها یشان غرولندی خواهند زد
و در باب قضا وقدر و " قسمت" مردمان تئوری پردازی خواهند کرد
و سر به افسوس همیشگی تکان خواهند داد
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر