۱.۱۲.۸۸

درباره روزی که یک آدمیزاد باغچه‌ای را به ماتم فرو برد


مو قع بعد ازظهر که همه چیز در پیاده روی کنار خیابان در زیر نور خورشید می درخشید، استاد الف. و محقق م. در حال قدم زدن سرگرم بحث مفصلی‌ بودند.

در جریان این بحث هر یک از آنها تلاش زیادی میکرد تا درستی‌ گفته اش را اثبات کند و در نتیجه ازاین جهت به اطمینان خاطر روانی دست پیدا کند.

در اوج این گفتگو درباره 'فلسفه ی وجودی' بود که استاد الف. بی‌ آنکه متوجه باشد پایش - در واقع کفشش- را با سهل انگاری روی کفشدوزک زیبایی گذاشت که از آنجا عبور میکرد.

در واقع این کفشدوزک جوان و تنهایی بود که رهسپار خانه اش بود و تا پیش از این حادثه، در تابش نور خورشید جلوه و زیبائی فوق العاد‌ای داشت

در باغچه حیاط خانه مجاور کوچه، او حدا قل یکی‌ دو دلباخته جوان داشت که انتظارش را می کشیدند و دوستانی که قرار بود آن شب را با هم به باده نوشی بپردازند.

به قول یکی‌ از دوستان محقق م ، یک نفر باید به استاد الف متذکر می شد که این چه بحثی‌ است که در جریان پیش بردنش تو با این سن و هیبت یک موجودی را از بین ببری که احتمالا چند مرتبه از تو زیباتر و خوش نقش و نگار تر است

و در باغچه ی حیاط مجاور، صاحب خانه کوچکی‌ در کنار یک گل سرخ است.



.

۲ نظر:

عادل گفت...

بحث شما و آواره را دنبال می کردم که دیدم آدرس سایتتان را گذاشتید و سری زدم.

من با این جمله " احتمالا چند مرتبه از تو زیباتر و خوش نقش و نگار تر است" خیلی مشکل دارم. هم با «احتمالا» که فکر می کنم چون می خواستید کسی راجع به استاد الف حکم کلی ندهد این یک کلمه را به بحثش اضافه کرده. و هم با «زیباتر»، حتما با من موافقید که معیار مشخصی برای سنجش زیبایی نداریم؟

مصطفی گفت...

خب بله، قصدم همین بوده که حکم کلی‌ ندهم. این `زیباتر` هم نظر یکی‌ از دوستان محقق `م` است.
کلّ قضیه هم که روایت قتل بی‌ سر ‌و صدای یک کفشدوزک است